تبلیغات
منتظران ظهور امام زمان مهدی علیه السلام صلوات : اللّهُمَّ صَلِّ علی مُحَمَّدْ وَ آلِ مُحَمَّدْ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَحْشُرْنا مَعَهُمْ وَالْعَنْ أعْدائَهُمْ اَجْمَعینْ - گنج حضرت عیسى علیه السلام

حدیث روز

منتظران ظهور امام زمان مهدی علیه السلام صلوات : اللّهُمَّ صَلِّ علی مُحَمَّدْ وَ آلِ مُحَمَّدْ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَحْشُرْنا مَعَهُمْ وَالْعَنْ أعْدائَهُمْ اَجْمَعینْ

چهارشنبه 19 مرداد 1390

گنج حضرت عیسى علیه السلام

نویسنده: علی منتظر   طبقه بندی: دینی و مذهبی عمومی، 

حضرت عیسى علیه السلام با حواریون سیاحت مى كرد، گذرشان به شهرى افتاد، در نزدیكى شهر گنج زیادى پیدا كردند، حواریون از عیسى علیه السلام در خواست نمودند اجازه دهد گنج را جمع آورى كنند تا بیهوده از بین نرود. فرمود: شما مشغول این كار شوید من هم به داخل شهر دنبال گنج خود كه سراغ دارم ، مى روم .
عیسى علیه السلام داخل شهر شد، به خانه خرابى رسید، وارد خانه شد پیره زنى را آنجا دید به او فرمود: اگر اجازه دهید امشب میهمان شما باشم ، پیره زن اجازه داد. حضرت عیسى علیه السلام از زن پرسید غیر از تو كس ‍ دیگرى هم در این خانه زندگى مى كند؟ گفت : آرى پسرى دارم كه روزها در بیابان خار مى كند و از دسترنج او زندگى مى كنیم .
شبانگاه پسرش آمد. پیره زن گفت : امشب میهمانى داریم كه آثار بزرگى و عظمت در چهره او آشكار است . اینك خدمت او را غنیمت شمار و از وجود او استفاده كن . جوان پیش عیسى علیه السلام رفت پاسى كه از شب گذشت . آن بزرگوار از وضع زندگى و معاش جوان سؤ ال كرد. از جوابى كه داد عیسى علیه السلام پى برد كه جوانى هوشیار و بافراست است و قابلیت ترقى درجات كمال را دارد، اما معلوم مى شود پاى بند یك علاقه قلبى است .
به او گفت : جوان گویا دردى در دل دارى كه آثارش از سخنانت هویدا است . به من بگو شاید برایت كارى كنم . جوان كه خیال مى كرد گفتن مشكلش ‍ فایده ندارد چیزى نگفت ولى چون حضرت اصرار كرد، گفت : آرى دردى دارم كه جزء خدا كسى نمى تواند آن را دوا نماید.
حضرت علیه السلام فرمود: مشكل خود را براى من بگو. جوان گفت : روزى خار به شهر مى آوردم از كنار قصر دختر پادشاه رد شدم ، همین كه چشمم به صورت او افتاد چنان شیفته و شیدایش گردیدم كه مى دانم چاره اى جز مرگ ندارم ، فرمود: اگر تو بخواهى من وسایل ازدواج شما را آماده مى كنم .
جوان سخنان میهمان را به مادرش گفت ، پیره زن گفت : از ظاهر این مرد معلوم مى شود دروغگو نیست .
حضرت عیسى علیه السلام فرمودند: فردا پیش پادشاه برو و دخترش را خواستگارى كن هرچه خواست بیا به من خبر بده ، صبحگاه جوان براى خواستگارى به بارگاه آمد، خود را به نزدیكان پادشاه رسانید و گفت : من براى خواستگارى دختر شاه آمده ام ، از شما مى خواهم تقاضاى مرا به اطلاع او برسانید. خواص شاه از حرفهاى جوان خندیدند و براى این كه تفریحى كرده باشند او را به حضور شاه برده و تقاضایش را به عرض ‍ رساندند.
پادشاه چون خواست جوان را ناامید نكرده باشد و در ضمن وسیله اى براى انجام ازدواج فراهم نماید گفت : اشكالى ندارد اگر فلان مقدار (مقدارى كه یقین داشت از عهده جوان بیرون است ) جواهر براى ما بیاورى . جوان برگشت جریان را براى حضرت عیسى علیه السلام شرح داد، آن حضرت او را به خرابه اى برد كه ریگ و سنگریزه فراوان داشت ، دعایى نمود یك دفعه آن ریگها به صورت جواهراتى شد كه شاه درخواست كرده بود جوان به مقدار لازم براى پادشاه برد همین كه چشم وزراء و پادشاه به جواهرات افتاد همه در شگفت شدند. جوانى خاركن از كجا این همه جواهر تهیه نموده ؟!
پادشاه براى مرتبه دوم مقدار زیادترى درخواست كرد باز جوان به عیسى علیه السلام مراجعه نمود. فرمود: برو در میان همان خرابه آنچه مى خواهى بردار براى او ببر. این بار پادشاه جوان را به خلوت خواست و از واقع امر پرسید؟ او هم از ابتداى عشق خود تا وارد شدن میهمان و داستان خواستگارى را شرح داد پادشاه فهمید میهمان او حضرت عیسى علیه السلام مى باشد. گفت برو همان شخص را بیاور تا بین تو و دخترم مراسم عقد و ازدواج را برگزار نماید.
عیسى علیه السلام دختر را به ازدواج آن پسر درآورد، پادشاه لباسى آراسته براى جوان فرستاد، این زن و شوهر آن شب با یكدیگر هم بستر شدند، فردا صبح پادشاه داماد خود را خواست و با او ساعتى صحبت كرد، آثار بزرگى و فهم را در گفتار او دید، چون غیر از آن دختر فرزندى نداشت او را ولیعهد خود قرار داد. اتفاقا همان شب به مرگ ناگهانى از دنیا رفت و جوان وارث تخت و تاج او گردید.
روز سوم حضرت عیسى علیه السلام براى خداحافظى به بارگاه پادشاه جدید آمد. جوان از او پذیرایى شایانى كرد و گفت : اى حكیم مرا سؤ الى است اگر جواب ندهى این همه نعمت كه به وسیله شما برایم فراهم آمده بر من ناگوار است فرمودند: سؤ ال كن ببینم چه در دل دارى . جوان گفت : دیشب در این فكر شدم ، شما را كه چنین نیرویى است كه خاركنى را به مقام سلطنت مى رسانید، از چه رو براى خود كارى نمى كنید و با این لباس و زندگى محدود مى گذرانید؟ فرمود: كسى كه عرفان به خدا و نعمت جاویدان او داشته باشد هیچگاه آرزو و میل به این دنیاى فانى نخواهد داشت . ما را در مقام قرب خداوند لذتهاى روحى است كه لذت سلطنت با آن قابل مقایسه نیست . و آنگاه داستانى از فناى دنیا و بقاى آخرت براى جوان شرح داد.
پادشاه گفت : اینك سؤ ال دیگرى پیش آمد، چرا آنچه با ارزش بود براى خود خواستى و مرا به این گرفتارى بزرگ مبتلا نمودى ؟ فرمود خواستم مقدار عقل و فهم تو را آزمایش كنم و در ضمن بعد از آماده شدن این مقام ، اگر آن را واگذارى به درجات ارجمندترى نایل خواهى شد، و براى دیگران هم زندگى تو عبرت و پند خواهد شد.
جوان همان دم از تخت به زیر آمد، لباسهاى سه روز قبل خود را پوشید و با حضرت عیسى علیه السلام از شهر خارج شد، وقتى پیش حواریین رسیدند فرمود:
هذا كنزى الذى كنت اظنه فى هذا البلد فوجدته .
این همان گنجى است كه در این شهر گمان داشتم و او را پیدا كردم .

نویسندگان

نظرسنجی ظهور نزدیک

    آیا به نظر شما ظهور نزدیک است؟





PageRank Get our toolbar!

فال انبیاء

فال انبیاء





در خبرنامه سایت عضو شوید. در قسمت اول (نام) و در قسمت دوم (ایمیل) خودتان را وارد نمائید با تشکر از شما منتظر عزیز.

گالری عکس

  > اللّهُمَّ صَلِّ علی مُحَمَّدْ وَ آلِ مُحَمَّدْ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ >
  • آخرین پست ها

آمار وب سایت

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
۞ google translate * مترجم گوگل ۞


استخاره آنلاین با قرآن کریم


تعبیر خواب آنلاین


  اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَ بَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْكَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَ ضاقَتِ الاْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّماَّءُ و اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْكَ الْمُشْتَكى وَ عَلَیْكَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِى الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِكْفِیانى فَاِنَّكُما كافِیانِ وَانْصُرانى فَاِنَّكُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ